درباره رفاه شرق

مجتمع آموزشی دخترانه ی رفاه شرق با بهره گیری از بهترین امکانات و تجهیزات و همچنین کادر و معلمین مجرب در زمینه ی آموزشی و فرهنگی در سال تحصیلی۹۵-۹۴ با ثبت نام از دانش آموزان پایه ی هفتم شروع به فعالیت نموده است.

ما خود را بر آن می دانیم که محصلین این مرز و بوم جزو ذخیره های حیاتی کشور عزیزمان محسوب شده و همواره در جهت بارور سازی استعدادها و اعتلای سطح فرهنگی-آموزشی و مهارت های زندگی این عزیزان تلاش می نماییم. همواره نقش زنان و مادران در تمامی تحولات اجتماعی مشهود و غیر قابل انکار است. در این میان مدرسه بعنوان یکی از مهمترین نهاد های جامعه پذیر کردن افراد در عصر حاضر نقشی حائز اهمیت را در انتقال فرهنگ و ارزش های اجتماعی دارد وبسیاری ازهنجارها و مهارت های اجتماعی در دوران تحصیل به افراد آموزش داده می شود در این زمینه نیز ما اعضای خانواده ی رفاه شرق خود را موظف می دانیم تا تمام توان خود را بکار بریم تا محیطی آموزشی و پرورشی مناسبی را برای فرزندان این مرز و بوم مهیا کنیم. باشد که با امید به خدا و کمک اولیای گرامی و مسئولین محترم گامی هرچند کوچک در زمینه ی تربیت انسان های آزاده و فرهیخته و مادرانی دلسوز و فداکار برداریم.

مدرسه زندگی

  • پاتو جلوی بزرگ تر دراز نکن!
    خیلی از ما این جمله را بارها از مادر و پدرمان شنیده ایم. اما حالا می خواهیم بپرسیم چرا؟؟؟ شاید اصطلاح “زبان بدن” به گوش بعضی […]

اخبار رفاه شرق

دی ۱۶, ۱۳۹۸

📚 برگزاری کارگاه «روان شناسی رشد»

📚 روان شناسی رشد (Developmental Psychology) یکی از شاخه‌های علم روان‌ شناسی است که به بررسی تحولات و تغییرات انسان‌ها در طول زمان می پردازد. وقتی […]
دی ۱۱, ۱۳۹۸

یلدای ۹۸

🍉 بی مهری آب و هوای شهر با ریه های ما جشن یلدای رفاه شرق را به تاخیر انداخت؛ تا امروز، امروز، در آستانه ولادت حضرت […]
آذر ۲۷, ۱۳۹۸

روز دانش آموز

📝مدرسه رفاه شرق ۱۳ آبان، روز دانش آموز، را با اردوی یک روزه در اردوگاهی سرسبز که اتفاقا به نام کسی که این روز در پاسداشت […]

دست‌خط دانش‌آموز

  • فاطمه میرزایی
    دست در باد هنرمندانه میرقصد؛ می‌خندد، می¬گرید، حتی اشک شوق می‌ریزد، با صدای سازی که نمی‌داند نوازنده اش کیست..؟ می‌داند باید رها باشد و موهایش را به آغوش باد می‌فرستد و با دستانش، رودخانه را قلقلک می‌دهد، سمفونیِ گنجشک¬ها را از بَر است و با پروانه ها پرواز می‌کند. با چمن ها می‌خوابد و با صدای بال کلاغ های مهربان برمی‌خیزد. برای درخت کتاب می‌خواند و برگ ها چشم هایش را نوازش می‌کنند؛ برای غنچه ها آواز می‌خواند؛ دختری که گوشۀ اتاق کوچکش تا همیشه خوابش برده. او.. رویاهایش را، خنده¬های از ته دلش را، آرزو هایش را در آینه برای خود تعریف کرد. او استعداد هایش را، هنرش را و تمام هرچه از دست بر‌می‌آمد را با رج های قالی خانه گره زده بود و قالی را برای خانواده به حراج گذاشته بود، حراجی با بهای اشک...
    فاطمه میرزایی
  • یلدا چمن آرا
    گوشه ای خلوت در اوج شلوغی، و پر سکوت در اوج صدا، شاید حوالی مغزی خسته و در امتداد قلب یک زن؛ زنی که نشستن‌اش ایستادگی‌اش را فریاد می‌زند و سکوتش شاید از خستگی می‌گوید! یک زن،که دنیایش شاید خلاصه می‌شد در دستان یک او. اما حالا تنها دارایی اش دستان پر چروک و خسته ی خودش است! در آستانه ی سی سالگی اش تنها آرزویش مرگ است و مرگ؛ اما او نخواهد مرد، زنده خواهد ماند و خسته تر خواهد شد و دستانش بیش‌تر پینه خواهد بست، شاید او عاشق تر خواهد شد...! عاشق دختری با موهای طلایی که هرگز نمی‌خواهد مانند مادرش باشد و نمی داند که مادرش هم همین را می‌خواهد! شاید مادرش قبل از مرگ بخواهد دخترش را در آغوش یک مرد به یادگار بگذارد و لباس عروسی اش را خودش سنگ دوزی کند.
    یلدا چمن آرا
  • فاطمه بخشی
    دستانم را می کوبم روی میز و با عصبانیت می­گویم: تو باید بگویی! باید اعتراف کنی! بیگناهی و باید بی گناهی خودت را ثابت کنی.پوزخندی می­زند ومی­گوید: زندگی خودم است. این حرفش هیزم عصبانیتم را بیشترمی کند. این بار فریاد می­زنم می گویم: من وکیل توهستم. من باید تو را ازاین منجلاب بیرون بکشم.با خنده­ای مهربانانه از من می­پرسد: تا حالا عاشق شدی؟ می گویم: نه!!! من خودم را به خاطر کسی که حتی یکبار هم  به دیدنم  نیامده ناراحت واذیت نمی­کنم. این­بار او سکوت می کند بعد از چند دقیقه میگوید: ازکجا می­دانی نیامده؟ اوهروز وهرشب و هر ساعت در فکر و خیال من پرسه می­زند. این­بار من سکوت می کنم.  او دیگر دلیلی برای آزادی نمی­خواهد و تلاش ها من بی فایده است. وقتی او احساس ازادی می­کند در زندان و در خیال خود با او آزاد است آزادی بیرون به چه درد او می­خورد!
    فاطمه بخشی