درباره رفاه شرق

مجتمع آموزشی دخترانه رفاه شرق با بهره گیری از بهترین تجهیزات، کادر و معلم هایی مجرب از سال تحصیلی 95-94 با ثبت نام از دانش آموزان پایه هفتم شروع به فعالیت نموده است.

ما زنانی هستیم که آموختن و تربیت را از فرزندان خود آغاز کردیم و آموختیم که همه فرزندان این سرزمین را چون دلبند خود دوست بداریم، آموختیم در برابر همه آن ها مسئولیم. امروز به یاری خدا، با هم همراه شدیم تا دخترانی عابد، عالم و موثر تربیت کنیم و امید داریم روزی را که دختران رفاه شرق متعهدانه سرزمین مان را سربلند کنند.

مدرسه زندگی

معرفی رفاه شرق

اخبار رفاه شرق

فوریه 5, 2024

ثبت نام آغاز شد

ژانویه 31, 2024

اردوی مشهد پایه دوازدهم

ژانویه 22, 2024

دست‌خط دانش‌آموز

  • بسمه‌تعالی اگر آدم نبودم چه می‌شدم؟ خُب راستش انتخاب سختیه. من خودم آدم بودن رو ترجیح میدم و حاضر نیستم چیز دیگه‌ای بشم. اگه سوسک و پشه و اینا بشم آخرش یعنی دیگه ته باحال بودنش اینه که ملت ازم فرار می‌کنن. آخرم اون وسط یه آدم شجاع پیدا میشه با دمپایی له‌ام می‌کنه. اگه طوطی موطی هم بشم می‌اندازنم توی یه قفس بعد انقدر یه کلمه رو تکرار می‌کنن که آدم روانی میشه بعد انتظار دارن بگیم هم! بعد حتی انتظار دارن گاز هم نگیریم! خوب آدم حسابی منو کردی تو قفس از صبح تا شب منو می‌بینی میگه بدو بدو بعد غذا کردی تو ظرف پلاستیکی میله قفس آهنیه کف قفس هم پلاستیکیه. بعد یه چوب گذاشتی اون وسط یعنی حالا یه مکان خیلی ارگانیک ساختی مطابق جنگل‌های آمازون؟ نه خُب خدایی چه انتظاری داری؟ بله بگذریم. حالا از این گذشته من باز ماهی بودنو بیشتر دوست دارم. اما تو دریا که یهو چشمتو باز می‌کنی می‌بینی تو شکم کوسه‌ای تازه داری هضم هم میشی بعد تو تُنگ یا آکواریوم هم که دیگه هیچی خدایی یکی نفهمه فکر میکنه دیوونه شدی. انگار بدبختا هی خودتو می‌کوبی به شیشه که فرار کنی. آخه خدایی چرا؟ خوب نابغه از اون محفظه در بیای که می‌میری مثلا میخوای آکواریوم رو وسعت بدی؟ بعد حالا جالبه میای بیرون هم یعنی میپری بری دوباره داخل آب بدتر میوفتی میری زیر میز و کابینت همونجا تجزیه میشی. ویروس بودنم باحاله ها ! ولی نه نیست ولش کن. انگیزه ویروسا چیه واقعاً؟ اول و آخرش از بین میره دیگه. چه بدنه شکستشون بده چه اونا بدن رو شکست بدن. آخه تو که انقدر ادعا می‌کنی آره من می‌کُشم فلان می‌کنم اون طوری می‌کنم خُب عزیزم دقت نکردی اگه طرفو بُکُشی خودتم می‌میری؟ بله، ولی من همیشه دوست داشتم یه پرنده تو طبیعت باشم. به هر حال اگه بخوای به همه چی از طرف منفیش نگاه کنی خُب خود آدم بودنم بدی داره دیگه. مثل پرنده بودن. البته پرنده آزاد در طبیعت، مثل گنجشک. درسته خطرایی مثل گرگ و سگ و گربه و اینا تهدیدت می‌کنه ولی خدا پر داده بتونی پرواز کنی. البته باز من ترجیح میدم آدم باشم. ولی گنجشک بودن باحاله به هر حال تو طبیعت آزادی البته چرا از اینکه الان طبیعت یکم شبیه شَهره. جاهای کمی واسه‌ی پرنده‌ها و حیوونا هست. ما آدما بعضی‌هامون یکم خود خواهیم مثلا بعضیا تو محلی که ساختن ممنوعه، خونه و شهر می‌سازن بعد یه گربه بیچاره داره اونجا رد میشه به جان خودم کتونی رو در میارن می‌اندازن تو سر بدبخت. بعد هم پیشتش هم میکنن بدبختو خُب طفلی داره راه میره دیگه قتل عام که نکرده. خُب آخه چه کاریه، اگه یکم مهربون‌تر بودین الان لااقل می‌تونستم قاطع بگم دوست دارم گنجشک باشم. نه مثلا فکرکن داری راه میری یهو یه کتونی از اون ور می‌خوره تو سَرِت! آخه عزیزم چه کاریه؟ ولی مهم‌ترین چیز اینه که حیوونا به اندازه ما نیاز به روابط اجتماعی ندارن که مثلا عیدا بِرَن خونه‌ی خاله‌شون و مامان بزرگشون عید دیدنی. وقتی بزرگ میشن مادر پدره می‌رن اونو ول می‌کنن خودش تشکیل خانواده بده. بعد که خودش تشکیل خانواده داد بچه‌شو ول می‌کنه بعد بچه‌ی بچه‌اش و بچه‌ی بچه‌ی بچه‌اش و بچه‌ی بچه‌ی بچه‌ی بچه‌اش و اینا خانوادتاً همگی الی آخر همین کار رو میکنن. هیچی کلا منصرف شدم همین آدم بهتره فوقش اگه مجبور شدم میزی، کمدی چیزی می‌شم والا خطرش کمتره. غزل وکیلی کلاس هشتم یاسمن / محاوره نویسی
  • دستی من را از داخل کارتون برداشت و در کنار بقیه ی هم نوعانم در قفسه گذاشت . خوشحال از اینکه بالاخره صاحبی خواهم داشت ، به اطراف ان مکان بزرگ نظر انداختم و درباره ی تک تک چهره هایی که میدیدم فکر می کردم ،که اگر صاحب من باشد چه می شود ؟ اصلا از من استفاده خواهد کرد ؟، یا که من را در کمد و قفسه ای خواهد گذاشت تا خاک بخورم و از من هیچوقت استفاده ای نخواهد کرد ؟ مردم از کنارم بی تفاوت می گذشتند، گاهی بعضی من را بلند می کردند و خلاصه ی روی پشتم را می خواندند و من را دوباره سرجای خود می گذاشتند،و بعضی هم به جای انتخاب من خواهر و برادرانم را انتخاب می کردند. کم کم داشتم ناامید می شدم ، تا اینکه دختری عینکی با چشمانی درشت و زیبا و موهای بلند که مانند ابشار دورش ریخته بود به سمتم امد . من را با دقت از قفسه بلند کرد و به پشتم نگاهی انداخت . انگار با خواندن هر جمله از حرف هایم برای خواندنم مشتاق تر میشد . استرس سر تا پایم را فرا گرفته بود. اگر من را انتخاب نمی کرد چه ؟. من واقعا از او خوشم امده بود. پس از چند لحظه با لبخندی من را محکم تر گرفت و به سمت بقیه ی قفسه ها راه افتاد و چند هم نوع دیگر هم انتخاب کرد و به سمت صندوق دار رفت. وقتی به خانه ی او رسیدیم ،به دقت مارا از کیسه بیرون اورد ، طوری که انگار چیزی ارزشمند مانند الماس ، یا همچین چیزی هستیم. بقیه ی هم نوعانم را در اتاقکی تاریک که به ان کتابخانه میگفت چید و من را در دستانش گرفت و پس از ریختن قهوه ای برای خودش ، روی صندلی میز تحریرش نشستو شروع به خواندن حرف هایم کرد. با خوشحالی و رضایت فراوان حرف هایم را برایش نمایان می کردم ، او خواننده ی خوبی بود و از من خسته نمی شد. در طول یک هفته ی کامل ، ما هر روز کنار هم بودیم و گاهی انقدر با عشق به صفحات من نگاه می کرد ، که حس می کردم ممکن است در همان لحظه تمام برگه هایم کنده شوند و سقط شوم. پس از ان یک هفته ی شیرین ، او تمام حرف هایم را خواند و دیگر کارش با من تمام شد و من برای ماه ها ، به هم نوعانم در همان اتاقک مخوف پیوستم . یک روز در اتاقک باز شد ، با چشمانی خالی از امید به ان دختر نگاه کردم. او دستانش را به سمتم دراز کرد، و همانگونه که تلفنش را به گوشش چسبانده بود گفت :( باشه فردا برات میارمش،کتاب خوبیه ولی دیگه بهش نیازی ندارم) چشمانم پر از اشک شد . به حال خود افسوس خوردم و در فضای تاریک کیف او شروع به گریه کردم. چطور توانست درمورد من این چنین بگوید ؟. تنها چیزخوب از حرف های او این بود که از نظرش کتاب خوبی بودم . فردایی ان روز با باز شدن و تابیده شدن نور به درون کیف ، چشمانم را ریز کردم . ان دختر من را برداشت و به سمت دختری دیگر با موهای فر نارنجی و چشمانی ابی به رنگ دریا داد . گلویم را بغض فرا گرفته بود ، اما خودم را کنترل کردم . وفتی به خانه ی دختر رسیدیم من را با ددمنشی روی میز پرت کرد. حس کردم جلدم خرد شد و برگه هایم درحال جدا شدن بود . هر بار که دختر من را برمی داشت ، جوری عذابم می داد . گاه برگه هایم را تا می زد ،گاه جلدم را خم می کرد ، گاه گوشه ای از برگه هایم را پاره می کرد و ... . روزی خسته و کوفته ، از تمام کار های ان دختر ، بر روی میز خوابیده بودم که برادر کوچکترش وارد اتاق شد. دلم اشوب شد، از این پسر خیلی می ترسیدم . به سمتم امد ، سرتا پایم خیس عرق شد . من را از روی میز برداشت و روی زمین جلوی خودش باز کرد . ابتدا ارام رفتار کرد ، اما پس از مدتی عصبی از اینکه نمی تواند چیزی از حرف های من را بفهمد وحشی شد و شروع به پاره کردن صفحاتم کرد . درد را در تمام وجودم حس کردم ، هر بار پاره شدن صفحاتم، مثل کشیده شدن چاقویی عمیق در پوست انسان و فوران هزاران لیتر خون بود. سرانجام وقتی کاغذانم به پایان رسید ، متوجه به پایان رسیدن عمر خود نیز شدم . پس این پایان کار من است ، پایان داستانم. پایان داستانی که همیشه فکر میکردم خوش است . سارینا امین طوسی  
  •   تا می خواهم قلم در دست بگیرم ناگهان رها می شود  و روی زمین می افتد حتی نوشتن درباره شان هم درد دارد درد... آری درد واژه کوچک سه حرفی ولی پر از مفهوم  که شاید نباشد کلمه ای در توصیف و توضیحش مگر آنکه پای صحبت هایشان بنشینی و بشنوی با گوش جانت عمق دردشان را... و ببینی با چشم دلت پینه ی دست هایشان را... و لمس کنی با دستت جای بار روی کمرشان به جای برگه های نرم تازه دفتر و مدادر نگی هایی که هر کدام نشانه ای از شادابی و نشاط اند و بوی تعفن بدنشان بجای بوی ورق های سفید و تازه ی درون کیفشان ... درد دارد فهمیدن قصه ی غصه ی زندگی پر فراز و نشیب شان درد دارد دیدن اشک های لغزان روی گونه های لطیف و سرخشان... درد دارد دیدن التماس و تمنّا هایشان از مردم بی اعصاب این شهر برای خریدن اجناسشان درد دارد دیدن کبودی های جسمشان... درد دارد دیدن ناخن های جویده و شکننده ی شان درد دارد مشاهده ی جای قاشق داغ بر دستشان... درد دارد... هر چه بگویم کم گفته ام از این قشر عظیم از جامعه اما فایده اش چیست؟ و امّا ما چه می فهمیم از غروری که زیر چرخ های ماشین ها له شد و چه درکی داریم از سرخ شدن صورتشان بر اثر سیلی این روزگار و این مردم مغرور این مغرورانی که وقتی پای شکمشان در میان باشد همچون عقابی گنجشکان نحیف را در حصارپنجه های بی رحم خودشان می فشارند ... کودکان و نوجوانانی که غول بزرگ فقر  و بازی سیاست این زمانه بر زندگی شان سایه انداخته و مجبورشان کرده که کار کنند... آری این بچه ها کودکانی بودند که یک شبه مرد شدند  و مسئولیّت خانواده شان را بر عهده گرفتند... کودکانی که به جای تعلّم می فروشند و بجای شادی غم را میهمان دل خود کرده اند. کودکانی که در اوج خردسالی بزرگی می کنند و درک نمی کنند چیزی از این دوره مهم زندگیشان.. کودکانی که لبخندشان مانند شکوفه دادن درختان در پاییز محال است... کودکانی که حقشان نیست ولی می پذیرند آنچه حقشان نیست را... می پذیرند  تکبر  این مردم را که با  کفش های رنگین نفرت لهشان می کنند... پرده اشک روی چشمانم را می پوشاند و اجازه بیشتر نوشتن را نمی دهد  گویی تنها آنها دریافتند معنی درد را....فاطمه نظری
  •   کریم هر روز صبح خواب بیدار می شد . گونی خود را برمی داشت و از خانه بیرون می رفت. آن روز نیز مثل همیشه مادر با صدای آرام و محزون او را صدا می زد، کریم بلند شو دیرت می شود. کریم بلند شد، دست و صورت خود را شست و گونی خود را برداشت و روی دوشش انداخت. مادر لقمه ای که برای ناهار او آماده کرده بود را به دست او داد و او را به خدا سپرد. کریم به محض اینکه در خانه را بست ناخودآگاه قدمهایش را تندتر کرد. خانه­ی آنها پایین شهر تهران بود. پدرش مدتی بود که به دلیل بدهکاری در زندان به سر می برد. کریم این کار را به پیشنهاد یکی از همسایگان می کرد. سوار بر اتوبوس شد و در صندلی نشست، غرق در افکار خود شد. او تا کلاس اول راهنمایی درس خوانده بود. پارسال همین موقع او نیز مثل اکثر بچه ها به مدرسه می رقت. درست بود که وضع مالی خوبی نداشتند ولی بالاخره یک نان و بخور و نمیری پدرش سر سفره می آورد. ولی الآن چند ماهی بود که به دلیل غیبت پدر او با این سن کم نان آور خانه شده بود. کم کم داشت چشمانش گرم می شد که راننده بلند گفت: ولیعصر. انگار می دانست که مقصد کریم آنجاست. چند روزی بود که پاتوق کریم کوچه­ها و خیابان­های ولی عصر بود. به محض رسیدن به کوچه با هول و شتاب خود را به یکی از سطل­های زباله رساند. دستهای کوچکش را به درون سطل برد و تا کمر در آن سطل خم شد. چند دانش آموز که با صدای بلند صحبت می کردند و به مدرسه می رفتند از کنارش بی تفاوت گذشتند، یکی از آنها لقمه نیم خورده خود را به درون سطل زباله پرت کرد. یک نفر از کنار کریم رد شد با خود زمزمه­ای می کرد. کریم خوب گوش کرد، می­گفت: مثل بچه گربه زباله ها را وسط کوچه پخش می کنند. اما کریم بی تفاوت بود. اودیگر گوشش از این صحبت­ها پر بود و پوستش کلفت شده بود. سپس سطل های بعدی را پشت سر هم وارسی کرد. یکی از سطلها درست مقابل یک خانه زیبا بود. کریم همیشه چند دقیقه به آن خیره می شد. به پرده های اتاق خواب طبقه دوم و به بالکن با گلدان های زیبایش نگاه می کرد. او آرزو می کرد ای کاش آن متعلق به او و خانواده اش بود. صاحب آن خانه یک پسر هم سن و سال کریم داشت که کریم هر روز مدرسه رفتن او را با حسرت نگاه می کرد. امروز هم دوست داشت پسر را ببیند. او در رویا خود را جای پسر قرار می داد بعد از دقایقی پسر از خانه بیرون آمد. او نیز انگار کریم را می شناخت و به نظر می رسید از او بدش نمی آید. لبخندی به کریم زد، در حالیکه کوله اش را روی دوشش جای می کرد، پنجره طبقه دوم باز شد و مادر پسر از بالا گفت: صبر کن، کیفت امروز سنگین است، می رسانمت. کریم نگاهی به گونی خودش انداخت که دیگر پر شده بود. یادش افتاد که الآن چقدر باید با این گونی راه برود تا به گاراژ زباله برسد. آه سردی کشید ولی بلافاصله یاد صورت مادر افتاد که هر شب منتظر او بود. گونی را روی دوشش قرار داد و به راه افتاد، در راه یاد آرزوهای بر باد رفته خود می افتاد. روزی خود را در لباس پزشک، روزی در لباس خلبان و روزی در لباس استاد دانشگاه، روزی در لباس مهندس و ... می دید ولی هر بار خود را دلداری می داد که برای شاد کردن صورت خسته مادر این بهترین کاریست که او را در حال حاضر می تواند انجام دهد. فاطمه پری ور
  • فاطمه میرزایی
    دست در باد هنرمندانه میرقصد؛ می‌خندد، می¬گرید، حتی اشک شوق می‌ریزد، با صدای سازی که نمی‌داند نوازنده اش کیست..؟ می‌داند باید رها باشد و موهایش را به آغوش باد می‌فرستد و با دستانش، رودخانه را قلقلک می‌دهد، سمفونیِ گنجشک¬ها را از بَر است و با پروانه ها پرواز می‌کند. با چمن ها می‌خوابد و با صدای بال کلاغ های مهربان برمی‌خیزد. برای درخت کتاب می‌خواند و برگ ها چشم هایش را نوازش می‌کنند؛ برای غنچه ها آواز می‌خواند؛ دختری که گوشۀ اتاق کوچکش تا همیشه خوابش برده. او.. رویاهایش را، خنده¬های از ته دلش را، آرزو هایش را در آینه برای خود تعریف کرد. او استعداد هایش را، هنرش را و تمام هرچه از دست بر‌می‌آمد را با رج های قالی خانه گره زده بود و قالی را برای خانواده به حراج گذاشته بود، حراجی با بهای اشک...
    فاطمه میرزایی
  • یلدا چمن آرا
    گوشه ای خلوت در اوج شلوغی، و پر سکوت در اوج صدا، شاید حوالی مغزی خسته و در امتداد قلب یک زن؛ زنی که نشستن‌اش ایستادگی‌اش را فریاد می‌زند و سکوتش شاید از خستگی می‌گوید! یک زن،که دنیایش شاید خلاصه می‌شد در دستان یک او. اما حالا تنها دارایی اش دستان پر چروک و خسته ی خودش است! در آستانه ی سی سالگی اش تنها آرزویش مرگ است و مرگ؛ اما او نخواهد مرد، زنده خواهد ماند و خسته تر خواهد شد و دستانش بیش‌تر پینه خواهد بست، شاید او عاشق تر خواهد شد...! عاشق دختری با موهای طلایی که هرگز نمی‌خواهد مانند مادرش باشد و نمی داند که مادرش هم همین را می‌خواهد! شاید مادرش قبل از مرگ بخواهد دخترش را در آغوش یک مرد به یادگار بگذارد و لباس عروسی اش را خودش سنگ دوزی کند.
    یلدا چمن آرا
  • فاطمه بخشی
    دستانم را می کوبم روی میز و با عصبانیت می­گویم: تو باید بگویی! باید اعتراف کنی! بیگناهی و باید بی گناهی خودت را ثابت کنی.پوزخندی می­زند ومی­گوید: زندگی خودم است. این حرفش هیزم عصبانیتم را بیشترمی کند. این بار فریاد می­زنم می گویم: من وکیل توهستم. من باید تو را ازاین منجلاب بیرون بکشم.با خنده­ای مهربانانه از من می­پرسد: تا حالا عاشق شدی؟ می گویم: نه!!! من خودم را به خاطر کسی که حتی یکبار هم  به دیدنم  نیامده ناراحت واذیت نمی­کنم. این­بار او سکوت می کند بعد از چند دقیقه میگوید: ازکجا می­دانی نیامده؟ اوهروز وهرشب و هر ساعت در فکر و خیال من پرسه می­زند. این­بار من سکوت می کنم.  او دیگر دلیلی برای آزادی نمی­خواهد و تلاش ها من بی فایده است. وقتی او احساس ازادی می­کند در زندان و در خیال خود با او آزاد است آزادی بیرون به چه درد او می­خورد!
    فاطمه بخشی